خرید بک لینک

سلام امروز ۹۳/۱۲/۸من و عمو هایم به بیرون رفتیم تا گشتی بزنیم و تنها چیزی که دیدیم این بود که صف های طویل جلوی چند تا از خانه ها بود البته از این صحبت ها دور شویم که مردم به خواطر غذا میرن تو صف ،خوب از شب ساعت ۱۰شروع شد که ما رفتیم بیرون واز راه مخصوص رفتیم و چند هیت دیدیم راستی چند تا از دوست هایم را دیدم حدود ۹نفر بودند ورفتیم شربت خوردیم وراستی مر دم پر بودند و آش وشیر وشیرکاکائو وچای میدادن ماهم خوردیم بعد تو راه چند تا شیخ دیدیم وبعد راه افتادیم خونه وهمین با این که کم است ببخشید .

برچسب: نویسنده: کارن قنبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 16:13

من و پارسا وشفق وعمو داور و مامان شفق روز جمعه 93/7/18به موزه سعد آباد از در زعفرانیه رفتیم .راستى از راه بگم مثل همیشه راه راه راه ترافیک وآخر زنگ زدیم واز یک کس دیگر فهمیدیم اى چى بگم به به کسى که راه رو گفت. بعد رفتیم تو بعد غرفه ى محیط زیست و بعد غرفه هاى دیگر البته به نامرد هاى غرفه ى کاوشگرى که به سرعت رفتند نمی دونم چى بگم وبیشتر تو ىک غرفه بودیم که بىشتر فرفره از نوع زمینى داشت و هر کس مى تونست بازى کنه وما از اونجا ىک بسته تیله گرفتیم البته من 100تیله دارم. بعد داخل یکى از کاخ ها هم شدیم که اسمش کاخ ملت بود که تو مطلب بعدى توضىح مى دهم وبعد برگشتیم وخدا حافظ برچسبها: سفرنامه

برچسب: نویسنده: کارن قنبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 16:13

روز پنجم هیچ برنامه ای نداشتیم و تو خونه گذشت ولی یه تماس با شفق کاری کرد که ما برای روز بعد برنامه داشته باشیم. روز ششم ما یعنی من،شهریار،پارسا و عموداور تصمیم گرفتیم به مشاهده ی بازی والیبال بریم که بین ایران و روسیه بود البته نه از راه تهیه بلیت،از راه دوست داران طبیعت،که ما بازی رو می دیدیم و در آخر آشغال هارو جمع می کردیم.اوایل خیلی خوب بود ولی وقتی رسیدیم داخل و مردمانی که مثل زامبی به صف ها حمله می کردند رو دیدیم،یه کم تعجب کردم.ردیف ما مشخص بود و کسی جز ما حق ورود نداشت به اون منطقه.قبل ورود ما میوه و چند بطری کوچیک آب و ساندویچ دست ساز برده بودیم که ماموران شریف فقط ساندویچ هارو برامون کنار گذاشتن(البته موقع جمع آوری آشغال ها انواع بتری ها و میوه هارو دیدم).اوایل خیلی سخت بود و صدا به صدا نمی رسید ولی بعدا بهتر شد.موقع بازی مردم شور و شوق زیادی داشتن و همین طور اتحاد فراوان و خوب بود و تا آخر بازی این شور و سوق پایدار بود.بدبخت روسی ها به تعداد خیلی کمی بودند و احساس بدی نسبت به این نسبت بندی پیدا کردم.وقتی ایران برد،زمین خالی شد و از کنار صندلی ها آشغال هارو در آوردیم و من یه لحظه وسوسه شدم و رفتم داخل زمین و با یکی از هنر پیشه ها هم عکس انداختم،راستی یادم رفت بگم که یوزپلنگ مشهور،چیتبال هم بود.یک اتفاق جالبی که افتاد،این بود که آقای شجاعی پارسا هم با ما اومده بود

برچسب: افتدقسمت, نویسنده: کارن قنبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 16:13

روز ششم باز هم سفر به روستا داشتیم به اسم خوی البته محل دقیق ما خوزنکلا بود.تو این سفر نیما هم بود البته در نقش وکیل کار کشته ی من،که برای رفتن من به بیله سوار تلاش می کرد.تو این سفر هم،هم چشمه داشتیم و هم زیر پل نشینی که من کارهایی می کردم که راه رفتنم هموار بشه.این سفر با بحث هی مختلف خودش تموم شد و روز فینال وقتی بابای شهریار اومد و با شهریار رفت،من دیدم که وکیلم به درد عمش می خورده و چه کسی بهتر از خود من.طوفانی راه انداختم که ساختمان را به لرزه بر انداختن و با این طوفان تونستم راهم رو هموار کنم.آخرسر دقیقه ی نود رسیدم و رفتیم که رفتیم.نمی تونم بگم که این سفر عالی بود و نمی تونم بگم که بد بود به خاطر همین میگم که تجربه ی خوبی بود.انشاالله شما هم از این تجارب داشته باشید. این داستان دیگر ادامه ندارد

برچسب: افتدقسمت, نویسنده: کارن قنبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 16:13

به سمت آبادان راه افتادیم و تو راه تالاب شادگان رو دیدیدیم،محلی که الکی دو هزار تومن می گیرند و دستشویی نداره و فقط یک بازار چه داشت که همه چیز در اون گرون تر از تهران بود؛و بعد از این که رسیدیم آبادان چون جا پیدا نکردیم رفتیم خرمشهر،جایی که اون زمان مثل دبی امروزی بوده و به دستور شاه پل مشهور،محبوب و زیبایی ساخته شده و همین طور محل اصلی جنگ ایران عراق بوده و طبق گزارش شاهدین،عراقی ها با بولدیزر میومدن و ساختمون هارو خراب می کردن و وسایل مردم رو می دزدیدن(البته این مسئله ی دزدیدن رو یکی از ژنرال های عراقی تو زندگی نامش نوشته بود).خوب به هرحال روز های خوبی بود،ما حدود سه روز موندیم و ازخرمشهر به هر جایی می رفتیم روز اول به خوردن فلافل هایی که در آبادان مشهوره وبازار و خرید اجناس گذشت و روز دوم به گردش در کنار رود اروند و در شب هم بازار مشهور امیری.قسمت مهمی که رئیس بخش کار گروه کودک و نوجوان خانم شفق متولی به این بخش توجه کرده بود ،از اینجا شروع میشه که امروز چهارشنبه ۱۳۹۵/۱/۴ ش که گروه هفت نفرمون نه نفر شد و رئیس کار گروه و برادرش هم به جمع ما پیوست،من از قبل به خاطر فعالیت ها تماس هایی که با رئیس داشتم اطلاعاتی درمورد سه شنبه های بدون خودرو پیدا کرده بودم و وقتی پوستر هارو دیدم خوش حال شدم و همون طور که عکسارو دیدین ،پشت ماشین هامون چسبوندیم و از اون به بعد راه افتادیم به س

برچسب: نویسنده: کارن قنبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 16:13

شهر خوشگل و تمیزی بود و با سرایداری که در مدرسه ی اونجا قرار داشت دوست شدیم واصلا عجله نداشتیم و تو دوروز دزفول رو گشتیم و همین طور در شوش ،دانیال نبی رو دیدیدم ودر رودخانه ی شاور قایق سواری کردیم و از قلعه ی آپادانا دیدن کردیم و از سد و رود کرخه استفاده و لذت بردیم و دیگه داشت غروب می شد که به سمت دزفول رفتیم،جایی که پسر عموی بابام اونجا به شهادت رسیده بود،شهر قشنگی بود و اگه رفتین،حتما از بستنی سنتی هاش استفاده کنید(به رنگ سفیده و مثل پنیر پیتزا کش میاد)،البته باید این رو هم بدونید که دزفول نماد قلم خوش نویسی ایرانه وبه خاطر همینه که به بهترین نوع قلم،قلم دزفولی میگن،خیلی جای زیبایی بود،به راستی که مثلث برمودا بود و آدم نمی خواست ازش خارج شه ،از دزفول گرفته که قلم و بناهای تاریخی داره ،تا شوش که یکی از کاخ های کوروش بزرگ در آن قرار داره و تا اندیمشک که مبدا این مثلثه.فرداش که میشد زیبا ترین عید جهان(نوروز) جشن گرفتیم و به سمت اهواز راه افتادییم. این داستان ادامه دارد...

برچسب: اندیمشک, نویسنده: کارن قنبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 16:13

سلام،من پوریا متولی ام دانش آموز علامه طباطبایی.من همیشه دوست دارم داستان زندگیمو از اینجا شروع کنم که امروز پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۲/۲۷ ش که ما طبق تصمیمی که ازگذشته گرفته بودیم راه افتادیم به سمت بروجرد واقع در خرم آباد.البته بهتره بگم که ما یعنی یک گروه هفت نفره باکارت فرهنگی که از یکی از فامیل ها گرفته بودیم،می خواستیم بریم که حتی امیدی برای پیدا شدن جا نداشتیم و هر لحظه آماده ی برگشتن بودیم؛بهتره به داستان برگردیم،توی راه چهار فصل رو به خاطر اکولوژی راه دیدیم ولی باید بگم که خود بروجرد سبز و زیبا و سرد بود و اگه می خواید برید باید با خودتون جی پی اس ببرید چون هم از آدرس دهی مردم اونجا چیزی نمی فهمین و تازه نقشه به خصوصی نداره و باز هم مجبور میشین ازجی پی اس استفاده کنید،مراقب دست انداز ها باشید چون هم اندازه ی تپس(البته فکر کنم به خاطر مردم مهمان دوستش باشه☺️).در مرکز آموزش پرورش جا پیدا کردیم و یک شب رو اونجا گذروندیم.و فرداش با برنامه ی رسیدن به اهواز راه افتادیم؛عمو ی من برای خبر خوبی که شنیده بود مارو به ناهار تو رستوران دعوت کرد و وقتی که به خرم آباد رسیدیم یه بار گم شدیم و در اثر همین گم شدن افتخار دیدن یکی از جشن های عروسی آنها رو پیدا کردیم،اونها معمولا تو کوچه و خیابون جشن میگیرن و همسایه هاشون هم دعوت میکنن به رقص و صرف غذا،در آخر هتل رستوران شقایق رو پیدا کردیم؛در این

برچسب: نویسنده: کارن قنبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 16:13

لاکپشت ها میگو، مار{کوچک} جعفری ،پوست خیار ، کاهو و...می خورند واما باید به نوع لاکپشت هم دقت کرد مثال لاکپشت اب زی دراب غذا می خورد.من خودم دوتا لاکپشت مردابی دارم .کاشکه برایتان سودمند باشد.لبخند


برچسبها: لاکپشت, غذای لاکپشت

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۳ساعت 15:45&nbsp توسط پوریا متولی(Porya Motevalli) |


برچسب: نویسنده: کارن قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 18:39

همان طور که گفتم لاکپشتان عاشق میگو هستند. امروز رفته بودم که به لاکپشت هایم غذا بدهم ناگهان قسمتی ازغذا در دستم ماند ولاکمن لاکپشت بزرگ من دست من را گاز گرفت.این دو لاکپشت من برای غذا با یکدیگر مسابقه نیز می گذارندمثلا لاکی لاکپشت کوچیکه ی من برای رسیدن زودتر به غذا روی لاکمن میرود وچون سرعت لاکمن بیشتر است زود تر میرسند.لاکپشت ها در تیر ماه جفت گیری می شوند و حدود 150عدد تخم می گذارند.توجه داشته باشید که لاکپشت ها در خاک تخم ریزی میکنند وهنگامی که بچه هایشان از تخم بیرون می ایند پرندگان به انها حمله می کنند وان هارامی خورند بنا بر این باید مراقب ان ها باشید.برچسبها: لاکپشت, میگو, رغابت, تولید مثل لاکپشت ها + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۳ساعت 15:46&nbsp توسط پوریا متولی(Porya Motevalli) |

برچسب: نویسنده: کارن قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 18:39

امروز توانستم عکس لاکی ولاکمن را بگیرم وبه شما نشان دهم وخاطره ی امروزم را بنویسم.آیا میدانید لاکپشت ها دندان ندارند وبه جای آن فک قوی دارندامروز رفته بودم که به آنها غذا بدهم و آب ان ها را عوض کنم که دستم رفت توی آب و لاکمن دست من را گاز گرفت هنوز هم دستم درد می کند لاکپشت ها پس از گذر زمان یاد می گیرند غذا های بیشتری بخورندزیرا زمان زندگی ان ها تا انجایی که می دانم از همه ی موجودات دنیا بیشتر است. برچسبها: لاکپشت, غذای لاکپشت, خشم + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۳ساعت 15:52&nbsp توسط پوریا متولی(Porya Motevalli) |

برچسب: نویسنده: کارن قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 18:39

امروز رفتم تا برای بلاگ مطلب پیدا کنم گفتم که با خودم یه چوب بستنی ببرم ببینم عکس العمل لاکی چیه اون هم مثل لاکمن گاز گرفت لاکمن اومد تا چوبرو گاز بگیره که لاکی لاکمن رو کشید کنار وپس از چند ثانیه چوب رو ول کرد اگر شما هم لاکپشت عزیزی دارید واگر آن نیز در همین حال است بدانید در سن رشد است وباید به آن گوشت و مواد خوراکی پروتئین زا بدهید.راستی عواملی که نشان میدهد یک لاکپشت بیمارشده را امروز برایتان می گویم مثل نرمی استخوان ،خواب بیش از حد، کمبود پروتئین، نخوردن غذا، و...از عوامل بیماری است. یادتان می آید که من در سری اول در مورد تفذیه گفتم لاکپشت های مردابی ویا پرورش نیافته هم قوی تر وهم این که غذای معمولی آن ها مار است از این عمل مطمئن باشید. امیدوارم باعث پیشرفت شما شده باشم. برچسبها: لاکپشت, غذای لاکپشت, خشم + نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۳ساعت 15:53&nbsp توسط پوریا متولی(Porya Motevalli) |

برچسب: نویسنده: کارن قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 18:39

امروز رفتم به لاکی ولاکمن سر بزنم وآب شون رو عوض کنم اون هارو ازآب بیرون آوردم وچون میدونستم لاکمن به کوهنوردی علاقه داره واگه سبد رو صاف بگذارم از اون بیرون میاد وبه درون باغچه میره همراه با لاکی داخل سبد گذاشتم وسبد رو برعکس کردم.آب اون هارو عوض کردم وحیاط وشستم ودیدم لاکی ولاکمن دارن فرار میکنن اونا با کمک همدیگه از زیر سبد بیرون اومدن وداشتن به سمت باغچه می رفتند که... اون هارو گرفتم.گذاشتمشون توآب ومیگو برایشان ریختم آن ها با علاقه همه ی آن را خوردند. از نظر من لاکپشت ها می توانند همه ی موجودات جهان راشکست بدهند اگر ذهن خودرا آماده کنند برای جنگامیدوارم مطالبم برایتان سود مند باشند.برچسبها: لاکپشت, غذای لاکپشت, خشم + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۳ساعت 15:55&nbsp توسط پوریا متولی(Porya Motevalli) |

برچسب: نویسنده: کارن قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 18:39

هی زندگی.سلام بچه ها امروز آخرین بخش فصل اول لاکپشتان است فصل دوم معلوم نیست کی به بلاگ فرستاده میشه. خوب آخرین قسمت رو شروع کنیم.امروز رفتم تا آبشان را عوض کنم که دیدم لاکی ولاکمن به صورت محبت آمیزی به من نگاه می کنند عجیب بود دست من رو گاز نگرفتند.لگن رو خم کردم ولی اونا از لگن بیرون نپریدن فقط به بیرون نگاه کردند گذاشتمشان بیرون ولی اومدند کنار من این یعنی که بامن دوست شده اند چه حس خوبی.شما هم اگر از ان عزیزتان به خوبی مراقبت کنید این گونه می شود.خداوند یارونگهدارتان باشد.برچسبها: لاکپشت, غذای لاکپشت, خشم + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۳ساعت 16:1&nbsp توسط پوریا متولی(Porya Motevalli) |

برچسب: نویسنده: کارن قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 18:39

صفحه بندی